در شبی از شب های جمعه، سواره راهی حرم سیدالشهداء شد...
مردی را دید که پیاده به سمت کربلا می رود...
با همراهی او به سمت کربلا رفتند
در راه، او را هم صحبتی نیکو یافت و در مورد مسائل علمی از او سوالی پرسید و چون او را بی نظیر دید
سوالات مختلفی را از او پرسید و آن شخص نیز او را راه نمایی می کرد...
چندی بعد لحظه ای درنگ کرد ، با خود گفت: نکند این بزرگواری که با او همراهی می کند ، همان امام زمان است؟!
از او پرسید: آیا در زمان غیبت امام زمان امکان ملاقات با آن حضرت هم وجود دارد؟
در این زمان تازیانه ای که برای سوارش از آن استفاده می کرد، بر زمین افتاد
آنگاه آن بزرگوار خم شد و تازیانه را برداشت و دست در دست علامه گذاشت و فرمود:
چطور ممکن است امکان ملاقات نباشد در حالی که دست آن شخص اکنون در دست توست!
از شوق دیدار حضرت، از مرکب خود را بر زمین انداخت تا پای ایشان را ببوسد ولی از شدت اشتیاق بیهوش شد...
برگرفته از کتاب عبقری حسان/نهاوندی
براستی عجب آقای بزرگواری داریم
هم صحبتی نیکو ، یگانه دوران و رفیقی همراه ...